تبلیغات
دوتنـــــــــــــــــــــها

دوتنـــــــــــــــــــــها
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

زن : مگه اینجا مدرسه دولتی نیست !؟
مدیر : اگه دولتی نبود که می گفتم یک میلیون تومن بریز
زن : آقا آخه مدارس دولتی نباید شهریه بگیرن ؟ 
مدیر : این که شهریه نیست اسمش همیاریه !!!ه
زن : اسمش هر چی هست. تلویزیون گفته به همه مدارس بخشنامه شده که مدارس دولتی هیچگونه وجهی نمیتونن دریافت کنن 
مدیر : خب برو اسم بچت را تو تلویزیون بنویس!! اینقدر هم وقت منو نگیر… زن : آقای مدیر من دو تا بچه یتیم دارم! آخه از کجا بیارم ؟!!
مدیر : خانم محترم! وقتی وارد اینجا شدی رو تابلوش نوشته بود یتیم خونه یا مدرسه؟! آقای مستخدم، این خانم رو به بیرون راهنمایی کن …!!!

زن با چشمهای پر اشک منتظر اتوبوس واحد بود، اتومبیل مدل بالائی ترمز کرد و زن سوار شد … روزنامه ای که روی صندلی جا مانده بود رو برداشت و بهش خیره شد: کمیته مبارزه با فقر در جلسه امروز … ستاد مبارزه با بیسوادی … تیتر درشت بالای صفحه نوشته بود: با 200000 زن خیابانی چه می کنید؟!! زن با خودکاری که از کیفش بیرون آورده بود عدد را تصحیح کرد:
با 200001 زن خیابانی چه می کنید ؟!!
....
پی نوشت: فاحشه را خدا فاحشه نیافرید؛ آنانکه در شهر نان قسمت میکنند، او را لنگ نان گذاشته اند، تا هر زمان لنگ هماغوشی ماندند، او را به نانی بخرند! صادق هدایت




طبقه بندی: عمومی...،
برچسب ها: مدرسه، یتیم، مدیر، روزنامه، خودفروشی،
[ یکشنبه 29 مرداد 1391 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

ویدئوی آهنگ بلوچی از استاد کمالان نوازنده نامی بلوچ

[http://www.aparat.com/v/60d9d7e2b789afccc736871e99f280c9287816]


برچسب ها: موسیقی، بلوچ، آذربایجان، ایران، سنتی،
[ دوشنبه 23 مرداد 1391 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک رابه نزدیک ترین صخره رساند. و خود هم از آن بالا رفت. بعد از مدتی که هر دو آرامتر شدند. پسر بچه رو به مرد کرد و گفت: «از اینکه به خاطر نجات من جان خودت را به خطر انداختی متشکرم» مرد در جواب گفت: «احتیاجی به تشکر نیست. فقط سعی کن طوری زندگی کنی که زندگیت ارزش نجات دادن را داشته باشد!»


برچسب ها: داستانک، نوروز، پیامک، اس ام اس،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ امیر براهوئی ]

یک مرد بود که تنها بود. یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه می کرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه می کرد و غمگین بود.
خدا عم آنها را می دید و غمگین بود .
خدا گفت :
شما را دوست دارم پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .


مرد سرش را پایین آورد؛ مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه می کرد، مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت :
به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت :
به دستهای تو همه ی زیبایی ها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد، زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن خانه را گرم و زیبا کرد . آنها خوشحال بودند .
خدا خوشحال بود .
یک روز زن ، پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد . پرواز کرد و رفت و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بودند . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت :
از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به دست مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوش بو شد.
پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد . زن اشک های کودک را می دید و غمگین بود . فرشتها به او آموختند که چگونه طفل را دی آغوش بگیرد و از شیره جانش به بنوشاند .
مرد زن را دید که می خندد . کودکش را دید که شیر می نوشد . بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید، پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست .
خدا گفت :
با کودک خود مهربان باشید ، تا مهربانی را بیاموزد . راست بگویید ، تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید ، تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گل های رنگارنگ و لابلای گل ها پر شد از بچه هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند .
خدا همه چیز و همه جا را می دید .
خدا دید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است ، که خیس نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه ی گلی را می کارد .
خدا دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاه هایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی
می گردند و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود
چون دیگر
غیر از او هیچ کس تنها نبود.




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: خدا، فرشته، مرد، آدم، زن، کودک، شاخه، گل،
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 03:10 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 12:18 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

کیست که نخستین عشق زندگی‌اش را از یاد ببرد ؟ آیا کسی را که بی‌خبری نوباوگی را به هوشیاری آکنده از هراس دوست داشتنی ، بی رحمی شیرین و تلخی گوارا مبدل ساخته ، فراموش می‌توان کرد ؟ کیست که دلش در اشتیاق آن لحظه‌ای شگفت انگیز ، پرپر نزند ؟ لحظه‌ای که چون نیک بنگری ، تمامی هستی آدمی را دگرگون می‌سازد ، ژرفای وجودش را فراخ و گشاده می‌گرداند و آن را از هیجانی لذتبخش آکنده می‌کند ، هرچند با تلخی انکار درآمیخته ؛ و از اشک و اشتیاق و دلتنگی لبریز باشد .
هرجوانی یک «سلمی»دارد که به هنگام بهار جوانی ، درست در لحظه‌ای بی‌خبری ، از راه می رسد ، تنهایی او را مفهومی رویایی می‌بخشد ، اضطراب روزهایش را به الفت می‌آمیزد و آرامش شب‌هایش را از نغمه‌های دل‌انگیز مالامال می‌کند .
من نیز در میان کشمکش طبیعت و گفته‌های صفحه‌ها و کتاب‌ها سرگردان بودم ، که ناگاه صدای عشق را شنیدم که از زبان سلمی در گوش جانم نجوا می‌کرد ، زندگی‌ام همچون خواب آدم در بهشت ، تهی ، بی‌حاصل و سرد بود که یک باره سلمی را چون ستونی از نور در برابر خویش دیدم . بدین ترتیب ، سلمی برای این دل مالامال از اسرار و شگفتی‌ها ، «حوا»بود . او بود که ژرفای هستی را بر دلم عیان ساخت و آن را همچون آینه در برابر شبح‌ها برآورد . حوا ، به نیروی اراده‌ی خویش و فرمانبری آدم ، او را از بهشت بیرون برد ، اما سلمی کرامه ، به جمال خویش و لیاقت من ، دروازه‌ی بهشت عشق و پاکی را به رویم گشود . اما آنچه بر سر انسان نخستین آمد ، مرا نیز گرفتار کرد ؛ شمشیر آتشینی که او را از بهشت راند ، چونان شمشیری بود که درخشش لبه‌ی تیز آن ، مرا نیز به هراس افکند و حتی پیش از آن که نافرمانی کنم و طعم میوه‌ی خیر و شر را بچشم ، از بهشت عشق بیرونم راند .

برای دانلود كتاب به صورت PDF اینجاكلیك كنید.

بالهای شکسته

پ.ن: در باره دانلود این کتاب یکی از دوستان نظری را ارائه نموده بودند که گویا با سرعت پایین اینترنت دانلود این فایل مشکل است و راه حلی ارائه کردند که بدین شرح است که این لینك. اون هم اینكه وقتی روش كلیك میكنی میره برای باز شدن نسخه پی دی اف و اگر نت كمی كند باشه خیلی طول میكشه.
بهتر بود لینك طوری باشه كه وقتی كلیك میكنی بره برای دانلود و ذخیره روی سیستم.
البته میشه روی همین لینك كلیك راست كرده و گزینه save as ... رو انتخاب كرد.
فكر كنم بد نباشه كه این نكته رو به پستتون اضافه كنید كه:

"برای دانلود، روی لینك صفحه بعد كلیك راست كرده و گزینه save as ... را انتخاب كنید."




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: بالهای شکسته، جبران خلیل جبران، دانلود، کتاب،
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 12:37 ق.ظ ] [ امیر براهوئی ]

امروز پس از مدتها دوباره کار وبلاگ نویسی رو شروع کردم و امیدوارم که بتونم با جدیت بیشتری وبلاگ نویسی رو ادامه بدم و دیگه کمتر غیبت داشته باشم.

امروز هم وبلاگ عکاسی خودم را افتتاح نمودم که شما می توانید آن را در آدرس زیر مشاهده نمایید و ما را از نظرات گهربار خود بی نصیب نگذارید....

این هم آدرس وبلاگ عکاسی من: www.amirbarahouie.500px.com




طبقه بندی: عمومی...،
[ سه شنبه 12 مهر 1390 ] [ 02:03 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]
روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.
روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع
به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید
ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…
به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.
با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی
باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی
سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد
که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد
ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از
طرف او میمون‌ها را بخرد.
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را
ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از
بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید.»
روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی
هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند...
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها
روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون...!!!




طبقه بندی: داستان،
[ سه شنبه 30 آذر 1389 ] [ 10:30 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

افریقا




طبقه بندی: عكس...،
[ چهارشنبه 24 آذر 1389 ] [ 01:26 ق.ظ ] [ امیر براهوئی ]
" روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد
 
 
مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید
 
 
بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
 
 
جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید
 
 
روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد
 
 
روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت"ء



طبقه بندی: عمومی...،
[ جمعه 19 آذر 1389 ] [ 11:45 ق.ظ ] [ امیر براهوئی ]

اگر قهوه تلخ را نگاه میکنید این پست را ببینید………..

باباشاه




طبقه بندی: طنز،
برچسب ها: قهوه تلخ، باباشاه، مهران مدیری،
[ پنجشنبه 27 آبان 1389 ] [ 10:47 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

شهری بود كه همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هركس دسته كلید بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة یك همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش كه آنرا هم دزد زده بود. به این ترتیب، همه در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی میكردند؛ چون هركس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا كه آخرین نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور كلی خرید و فروش هم در این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میكرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و كوشش خودشان را میكردند كه سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بكشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه كسی خیلی ثروتمند بود و نه كسی خیلی فقیر و درمانده.

         روزی، چطورش را نمیدانیم؛ مرد درستكاری گذرش به شهر افتاد و آنجا را برای اقامت انتخاب كرد. شبها به جای اینكه با دسته كلید و فانوس دور كوچه ها راه بیفتد برای دزدی، شامش را كه میخورد، سیگاری دود میكرد و شروع میكرد به خواندن رمان. دزدها میامدند؛ چراغ خانه را روشن میدیدند و راهشان را كج میكردند و میرفتند. اوضاع از این قرار بود تا اینكه اهالی، احساس وظیفه كردند كه به این تازه وارد توضیح بدهند كه گرچه خودش اهل این كارها نیست، ولی حق ندارد مزاحم كار دیگران بشود. هرشب كه در خانه میماند، معنیش این بود كه خانواده ای سر بی شام زمین میگذارد و روز بعد هم چیزی برای خوردن ندارد.

         بدین ترتیب، مرد درستكار در برابر چنین استدلالی چه حرفی برای گفتن میتوانست داشته باشد؟ بنابراین پس از غروب آفتاب، او هم از خانه بیرون میزد و همانطور كه از او خواسته بودند، حوالی صبح برمیگشت؛ ولی دست به دزدی نمیزد. آخر او فردی بود درستكار و اهل اینكارها نبود. میرفت روی پل شهر میایستاد و مدتها به جریان آب رودخانه نگاه میكرد و بعد به خانه برمیگشت و میدید كه خانه اش مورد دستبرد قرار گرفته است.

         در كمتر از یك هفته، مرد درستكار دار و ندارد خود را از دست داد؛ چیزی برای خوردن نداشت و خانه اش هم كه لخت شده بود. ولی مشكلی این نبود. چرا كه این وضعیت البته تقصیر خود او بود. نه! مشكل چیز دیگری بود. قضیه از این قرار بود كه این آدم با این رفتارش، حال همه را گرفته بود! او اجازه داده بود دار و ندارش را بدزدند بی آنكه خودش دست به مال كسی دراز كند. به این ترتیب، هر شب یك نفر بود كه پس از سرقت شبانه از خانة دیگری، وقتی صبح به خانة خودش وارد میشد، میدید خانه و اموالش دست نخورده است؛ خانه‌ای كه مرد درستكار باید به آن دستبرد میزد.

         به هر حال بعد از مدتی به تدریج، آنهایی كه شبهای بیشتری خانه شان را دزد نمیزد رفته رفته اوضاعشان از بقیه بهتر شد و مال و منالی به هم میزدند و برعكس، كسانی كه دفعات بیشتری به خانة مرد درستكار (كه حالا دیگر البته از هر چیز به درد نخوری خالی شده بود) دستبرد میزدند، دست خالی به خانه برمیگشتند و وضعشان روز به روز بدتر میشد و خود را فقیرتر میافتند.

         به این ترتیب، آن عده ای كه موقعیت مالیشان بهتر شده بود، مانند مرد درستكار، این عادت را پیشه كردند كه شبها پس از صرف شام، بروند روی پل چوبی و جریان آب رودخانه را تماشا كنند. این ماجرا، وضعیت آشفتة شهر را آشفته‌تر میكرد؛ چون معنیش این بود كه باز افراد بیشتری از اهالی ثروتمندتر و بقیه فقیرتر میشدند. به تدریج، آنهایی كه وضعشان خوب شده بود و به گردش و تفریح روی پل روی آوردند، متوچه شدند كه اگر به این وضع ادامه بدهند، به زودی ثروتشان ته میكشد و به این فكر افتادند كه "چطور است به عده ای از این فقیرها پول بدهیم كه شبها به جای ما هم بروند دزدی". قراردادها بسته شد، دستمزدها تعیین و پورسانتهای هر طرف را هم مشخص كردند: آنها البته هنوز دزد بودند و در همین قرار و مدارها هم سعی میكردند سر هم كلاه بگذارند و هركدام از طرفین به نحوی از دیگری چیزی بالا میكشید و آن دیگری هم از ... .

اما همانطور كه رسم اینگونه قراردادهاست، آنها كه پولدارتر بودند و ثروتمندتر و تهیدستها عموماً فقیرتر میشدند. عده‌ای هم آنقدر ثروتمند شدند كه دیگر برای ثروتمند ماندن، نه نیاز به دزدی مستقیم داشتند و نه اینكه كسی برایشان دزدی كند. ولی مشكل اینجا بود كه اگر دست از دزدی میكشیدند، فقیر میشدند؛ چون فقیرها در هر حال از آنها میدزدیدند. فكری به خاطرشان رسید؛ آمدند و فقیرترین آدمها را استخدام كردند تا اموالشان را در مقابل دیگر فقیرها حفاظت كنند، ادارة پلیس برپا شد و زندانها ساخته شد. به این ترتیب، چند سالی از آمدن مرد درستكار به شهر نگذشته بود كه مردم دیگر از دزدیدن و دزدیده شدن حرفی به میان نمیاوردند. صحبتها حالا دیگر فقط از دارا و ندار بود؛ اما در واقع هنوز همه دزد بودند. تنها فرد درستكار، همان مرد اولی بود كه ما نفهمیدیم برای چه به آن شهر آمد و كمی بعد هم از گرسنگی مرد.




طبقه بندی: داستان،
[ چهارشنبه 5 آبان 1389 ] [ 11:56 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

ahmad shamloo

مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید كه مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می‌گیرد كه « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاك بسپارید؟
اما چند ملا كه پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم كرده و
می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده.
مسافر حیرت زده حكایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث
است. چند مدت پیش كه به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ
شهادت دادند كه ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یكی از مقدسین شهر
زنش را گرفت و یكی دیگر اموالش را تصاحب كرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای
حیات می كند. حال آنكه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع
و مقبول نمی‌افتد. این است كه به حكم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا كه دفن
میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست
كتاب كوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو




طبقه بندی: داستان،
برچسب ها: احمد، شاملو، کتاب، داستان،
[ جمعه 30 مهر 1389 ] [ 11:51 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!!ا




طبقه بندی: داستان،
[ سه شنبه 13 مهر 1389 ] [ 05:45 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]

پیری اندر قبیلهء ما بود 
 
كه جهاندیده‌تر ز عنقا بود 
 
 
صد و پنجه بزیست یا صد و شصت 
 
بعد از آن پشت طاقتش بشكست 
 
 
دست ذوق از طعام باز كشید 
 
خفت و رنجوریش دراز كشید 
 
 
روز و شب آخ و آخ و ناله و وای 
 
خویشتن در بلا و هر كه سرای 
 
 
گشته صد ره ز جان خویش نفور 
 
او از آن رنج و ما از آن رنجور 
 
 
نشنیدی حدیث خواجهء بلخ 
 
مرگ خوشتر كه زندگانی تلخ 
 
 
موی گردد پس از سیاهی بور 
 
نیست بعد از سپیدی الا گور 
 
 
عاقبت پیك جانستان برسد 
 
ما گرفتار و الامان برسد 
 
 
جان سختش به پیش لب دیدم 
 
روز عمرش به تنگ شب دیدم 
 
 
باركی گفتمش به خفیه لطیف 
 
كه به سملت بریم یا به خفیف 
 
 
گفت خاموش ازین سخن زنهار 
 
بیش زحمت مده صداع گرار 
 
 
ابلهم تا هلاك جان خواهم؟ 
 
راست خواهی نه این نه آن خواهم 
 
 
مگر از دیدنم ملول شدی 
 
كه به مرگم چنین عجول شدی؟ 
 
 
می‌روم گر تو را ز من ننگست 
 
كه نه شیراز و روستا تنگست 
 
 
بسم این جایگه صباح و مسا 
 
رفتم اینك بیار كفش و عصا 
 
 
او درین گفت و تن ز جان پرداخت 
 
رفت و منزل به دیگران پرداخت 
 
 
اندر آن دم كه چشمهاش بخفت 
 
می‌شنیدم كه زیر لب می‌گفت 
 
 
ای دریغا كه دیر ننشستم 
 
رخت بی‌اختیار بر بستم 
 
 
آرزوی زوال كس نكند 
 
هرگز آب حیات بس نكند

 




طبقه بندی: داستان،
[ شنبه 10 مهر 1389 ] [ 11:57 ب.ظ ] [ امیر براهوئی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 20 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

فال حافظ



بازی آنلاین


فال امروز
 Azadegi


تبادل لینک

خرید بک لینک